المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

44

مروج الذهب ( فارسى )

منصور بن وحشى ، بنقل از ابو الفياض عبد الله بن محمد هاشمى ، از وليد بن بحترى عيسى ، از حارث بن مسمار بهرامى ، گويد : « معاويه ، صعصعة بن صوحان عبدى و عبد الله ابن كواى يشكرى را با تنى چند ديگر از ياران على و مردان قريش باز داشته بود . روزى معاويه بنزد آنها رفت و گفت : « شما را به خدا قسم مىدهم كه درست و راست بگوييد ، مرا چگونه خليفه‌اى ميدانيد ؟ » ابن كواء گفت : « اگر دستور نداده بودى نمىگفتيم براى آنكه تو ستمگرى ، لجوجى و در كشتن نيكان از خدا غافلى ، ولى ميگوئيم تا آنجا كه ما ميدانيم دنياى تو وسيع و آخرتت نا چيز است . مكنت فراوان دارى ، ظلمت را نور و نور را ظلمت ميكنى . » معاويه گفت : « خداوند خلافت را به وسيلهء اهل شام عزت بخشيد كه مدافع آن شدند و محرمات خدا را ترك كردند و چون مردم عراق نبودند كه مرتكب محرمات شوند و حرام خدا را حلال شمارند و حلال خدا را حرام پندارند . » عبد الله بن كواء گفت : « اى پسر ابو سفيان هر سخنى را جوابى هست ولى ما از جبروت تو بيم داريم . اگر زبان ما را آزاد مىگذارى ، با زبانهاى گشوده كه در كار خدا از ملامتگرى بيم ندارد از اهل عراق دفاع ميكنيم و گر نه صبر ميكنيم تا خداوند حكم كند و براى ما گشايش پيش آرد » گفت : « به خدا هرگز زبان ترا آزاد نخواهم گذاشت . » آنگاه صعصعه به سخن آمد و گفت : « اى پسر ابو سفيان هر چه خواستى گفتى . ولى قصه چنان نيست كه ميگوئى ، كسى كه به زور بر مردم حكومت يافته و به آنها تكبر ميفروشد و بدروغ و خدعه بر اسباب باطل مسلط شده ، چگونه خليفه تواند بود ؟ به خدا تو روز بدر هيچكاره بودى و چنان بودى كه گويند : « نه اسب دارم نه شتر . » تو و پدرت در كاروان و سپاه ، كسان را بر ضد پيغمبر خدا صلى الله عليه و سلم برانگيختيد . تو آزاد شده پسر آزاد شده‌اى ، كه پيغمبر خدا صلى الله عليه و سلم آزادتان كرده است . آزاد شده چگونه شايستهء خلافت تواند بود ؟ » معاويه گفت : « اگر سخن ابو طالب را در نظر نداشتم كه گفت : « با جهالت آنها بحلم و بخشش مقابله ميكنم و بخشش با